<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشتنی‌های یک توت فرنگی شیرین🍓</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com</link>
<description>تو به انجام هر کاری توانایی، به خودت ایمان داشته باش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Jun 2025 05:36:00 +0600</lastBuildDate>
<item>
<title>به خودم و خودت افتخار میکنم!</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/473</link>
<description>تو تموم این سال های عمرم و با همه این بلاهایی که تا الان به عنوان ایرانی، سرمون اومده حتی الان که سیاه ترین و دردناک ترین روزها رو داریم میبینیم هممون، اگه فقط یه چیز رو یاد گرفته باشم اینه که باید، باید، و باید همیشه صبور بود و امیدوار! چون زندگی به عنوان یه خاور میانه ای اینطوریه! تو باید صبور باشی تا بتونی این همه بلا پشت سر هم رو تاب بیاری، و باید امیدوار باشی، چون تو این شرایط، امید تنها روزنه ای برای ادامه زندگیه که میتونه با وجود یه قلب زخمی و یه</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2025 05:36:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/473</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/472</link>
<description>هی شماااا، نباید دختر نگران و استرسی باشی و خودت رو اذیت کنی باشی! اینو صد هزار بار بهت گفتم! در مورد اشتباهاتی هم که تو طول زندگی میکنی هم باید صبور باشی و بذار هر چی اتفاق افتاد اونوقت براش برنامه ریزی کن....! واللاااا!</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2025 00:01:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/472</guid>
</item>
<item>
<title>بیرون اومدن یه توت فرنگی خسته از دایره امنش! :)</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/471</link>
<description>به خودم که میام، میبینم باید خیلی خیلی خیلی و خیلی بیشتر از این ها به خودم افتخار کنم... چون حالا نمیخوام بگم از لحظه مهاجرت، ولی حداقل از وقتی که اومدم اینجا Mad، خیلی زیاااااد از Comfort zone خودم اومدم بیرون! راستش، تا همین دیروز متوجه اش نبودم ولی بعد از قرار و دیدن ایتِن، یهویی به خودم اومدم و دیدم که من خیلی فراتر از حد تصور، از دایره امن خودم بیرون اومدم و واقعااا باید به خودم افتخار کنم بابت این شجاعت و تلاش! :) چیزی که انگار اصلا تا حالا متوجه اش</description>
<pubDate>Wed, 12 Feb 2025 08:16:01 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/471</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/470</link>
<description>رفتم اون کورسی که رو مخم بود رو حذف کردم و امروز هم با ادوایزرم جلسه دارم و مطمئنم جرم میده :))) ولی مهم اینه که من کارآیی لازم رو داشته باشم بخاطر همین هم میخوام قانعش کنم هر طور شده، سر این موضوع! ازون طرف هم وقت سفارت گرفتم بالاخره! و این دو تا کار انگار یه کوه از رو شونه هام برداشت :) حالا برم ادوایزرم رو ببینم، میام مینویسم چی شد! ---- بعدا نوشت: آقا من با ادوایزرم حرف زدم و خودم رو ریختم بیرون...</description>
<pubDate>Fri, 31 Jan 2025 17:28:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/470</guid>
</item>
<item>
<title>ناامیدم از همه چی!</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/469</link>
<description>آقاااا جدی دارم فکر میکنم که برم از دانشگاه انصراف بدمو دنبال کار بگردم! خیلی خیلی خیلی حس بدی دارم تو دپارتمان! راستش با شروع این ترم فِس و دپرس بودم ولی دلیلش رو نمیدونستم! تا امروز که انگار متوجه شدم بخاطر چیه و شاید تو ناخودآگاهم بوده و نمیدونستم! راستش با اینکه دانشگاه ما جزو تاپ 20 تو رشتمونه، با این همه اِهِن و تُلُپ، شرایط بچه ها اصلاااا و ابدااا نسبت به هم عادلانه نیست. اول که من با این مساله کلا مشکل دارم که بعضی از بچه ها فلوشیپ دارن و این یعنی</description>
<pubDate>Tue, 28 Jan 2025 18:36:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/469</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/468</link>
<description>خُب خُب ترم یکِ بسیار سخت و مشقت بار بالاخره یکی دو هفته ای میشه که تموم شده و من بعد ازینکه JJ لطف کرد و اومد یه هفته ای موند و خونه ام رو سر و سامون دادیم، الان اومدم ARB برای سپری کردن ادامه تعطیلات یک ماهه ام.... راستش داستان های زیادی برای گفتن از این ترم دارم ولی شاید چون به موقع نیومدم بنویسم ازشون دیگه لطفی ندارن! به هر حال، این 3 هفته باقی مونده تعطیلات رو میخوام تا میتونم استراحت کنم که شامل بعضی اوقات هییییچ کاری نکردن هم میشه! :) در کنارش</description>
<pubDate>Mon, 30 Dec 2024 19:51:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/468</guid>
</item>
<item>
<title>امروزِ پُر از Conversation</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/467</link>
<description></description>
<pubDate>Thu, 05 Dec 2024 21:35:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/467</guid>
</item>
<item>
<title>تَشَغغغغشُغات ذهنی من سر کلاس!</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/466</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 27 Sep 2024 14:43:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/466</guid>
</item>
<item>
<title>کاش...</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/465</link>
<description>دوباره از این که یکی دو ماهی نیومدم اینجا که بنویسم حس بدی دارم! راستش اواخر فروردین تا اوایل تیر رو ایران بودم... جای پدر به شدت خالی بود... و بعد از اون، حس پوچی دارم نسبت به خودم و کارهام و همه آدما به جز نزدیک ترینام... نمیدونم با این حس چه کنم ولی بودن پیش خانواده تو این دو ماه، نعمت خیلی بزرگی برام بود! و الان که تقریبا یک هفته ای میشه برگشتم، حس میکنم یه قسمت بزرگی از قلبم رو تو ایران جا گذاشتم! کاش بشه بتونم یه کاری کنم که مادر بتونه زودتر بیاد</description>
<pubDate>Thu, 04 Jul 2024 21:51:52 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/465</guid>
</item>
<item>
<title>امیدوارم بتونم...</title>
<link>https://sweetstrawberry.blogfa.com/post/464</link>
<description>خدا اونقدری بهم عمر بده که بتونم همه یا حداقل بیشتر اون چیزهایی که پدرم دوست داشت رو عملی کنم... مثل بازسازی خونه مادربزرگ سر و سامون دادن به زمین ها و ... مهم تر از همه، انقدری بهم عمر بده که بتونم مهم ترین چیزی که تو دل پدرم بود همیشه و اونم چیزی نبود جز اینکه به مردم خدمت کنه رو عملی کنم... حالا درسته تو یه جای دیگه و یا به یه شکل دیگه... ولی، من اگر بتونم حتی زندگی یک انسان رو بهتر کنم هم برام کافیه!</description>
<pubDate>Wed, 27 Mar 2024 18:55:00 +0600</pubDate>
<dc:creator>sweetstrawberry</dc:creator>
<guid>sweetstrawberry.blogfa.com/post/464</guid>
</item>
</channel>
</rss>
