Sat 18 Feb 2023 ساعت 12:2 توسط 🍓 | 

از امروز تصمیم گرفتم دیگه آدم باشم و خاطراتم رو به موقع بنویسم!
متاسفانه دیگه نمیتونم خاطرات این مدتی که از ABQ برگشتم رو بنویسم چون خیلی زیاده
و دیگه از دستم در رفته! اگرچه که خیلی دوست داشتم یه جا ثبت مبشد! ولی بیخیال!😶
هفته پیش برندا بهم پیشنهاد داد که برم مدرسه اِما و درباره فرهنگ غذایی ایران،
برای دانش آموزانِ بلاد کفر صحبت کنم! مردد ام که برم یا نه، برم؟
امروز هم قراره با کریستینا یه سر بریم کتابخونه و بعدشم دانشگاه فیلمای تازه از پرده پایین اومده
رو اکران میکنه و امشب هم یه انیمیشن میذارن به نام Strange World، که با هم میریم....

Fri 17 Feb 2023 ساعت 23:21 توسط 🍓 | 

آخرین بار کی به خودت عشق رو هدیه دادی؟
ریشه خیلی از اضطراب های ما به نداشتن رابطه خوب با خودمون برمیگرده
مثلا من خودم خیلی وقت ها فکر میکنم که بارها و بارها این منِ مظلومی که همیشه پیشم بوده
توی شرایط بد، برام هر کاری کرده که خوب باشم و پای اصولم وایسم،
بهترین دوستم بوده، بهترین حامی، بهترین مشوق، و بهترین سنگ صبور رو
نادیده گرفتم و اصلا حواسمم بهش نبوده!

تازگیا دارم تلاش میکنم که رو این موضوع کار کنم!
رو خودسازی! وقت گذاشتن فقط و فقط برای خودم و به عشق خودم!
یکی از کارهایی که به نظرم خیلی موثر بوده این دوچرخه سواری های تنهاییه!
وقتی میرم دوچرخه سواری غرق میشم تو طبیعت و نور و آسمون!
دیگه یادم میره از کجا اومدم؟ کی هستم و به کجا میرم!

میدونم راه درازی دارم تا اینکه به نقطه ای برسم که قدر خودم رو کاملا بدونم،
ولی همین هم که بالاخره متوجه این شدم که مدت هاست به خودم عشق رو هدیه ندادم یه پیشرفته!😌
نیست؟

Sun 12 Feb 2023 ساعت 2:55 توسط 🍓 | 

ساعت داره 3 بامداد میشه و من هنوز هم به طرز عجیبی در برابر خواب مقاومت میکنم!
امروز قرار روز مفید و پر کاری باشه!
پس بعدا میام و این پست رو تکمیل میکنم!😌

تکمیل: 😁
زودتر از آلارم بیدار شده ایم و مشغول گوش دادن آهنگ نوستالژیک تو کلاس از تی ام میباشیم
که یه کم انرژی بگیریم و بریم امتحانای بچه ها رو تصحیح کنیم!
امروز هوا آفتابیه و سرد هم نیست، پس قطعا بعد از ظهر میرم دوچرخه سواری

Fri 3 Feb 2023 ساعت 20:4 توسط 🍓 | 

امروز ساعتای 10 اینا پاشدم و صبحونه ریزی زدم و رفتم دانشگاه
که کارهای مایک رو انجام بدم که یه مقدار عقب مونده بود.
خواهر گرامی هم بهم زنگ زد و کامی و شوهرش و محسن و زیدش مهمونش بودن
و با همه صحبتی نمودم و دلتنگی ها کمی محو شد!😕
ثقلین(بله همون حدیث ثقلین خودمون، اینا تو بنگلادش اسمه به خدا!)😅
که قبلا ترم پیش تو مهمونی هالویین کیتی دیده بودمش و دیشب دیده بودم تو
فیس بوک بهم درخواست دوستی داده و اکسپتش کرده بودم بهم پیام داد
و یه کم حرف زدیم و فهمیدم که تو صندوقداری داینینگ واترسون تاورز کار میکنه
و خلاصه بهم گفت بیا غذای مجانی بخور و من خیلی دوست دارم از ایران بیشتر بدونم و
در مخلَص کلام که یه غذای مفت افتادبم و شاید با هم باشگاه هم بریم!
تو دانشگاه، مایشا رو دیدم و با هم یکم حرف زدیم و با هم رفتیم فود پنتری!
بعد برگشتم خونه و ظرفارو شستم و غذاها را جا به جا کردم و از اونجا که کونم نکشید،
باشگاه نرفتم و موکولش کردم به فردا!
تو این سه هفته ای که از آلباکرکی برگشتم هم یک عااالمه خاطره مهم ننوشته شده دارم
که نمیدونم دیگه چطور بنویسمشون!!!!
زمان هم که عین برق و باد میگذره و اصن نمیفهمی کِی آخر هفته و کی روزِ کلاس میشه!😬
اوضاعی شده خلاصه!

مشخصات
وقتی میخواهید
به گنجشکی غذا بدهید،
فرار میکند.
چرا که می داند
آزادی
با ارزش تر از نان است.

فریدون فرخزاد🤍