Thu 19 May 2022 ساعت 22:20 توسط 🍓 | 

امروز به اتفاق خانواده محترم رفتیم عید دیدنی(با تاخیر بسیااار)، خونه عمه محترم!
بد نبود، دیداری تازه شد...
و نکته ای که وجود داره اینه که اگه عمه خانم عیدی نده خیلی بهتره
تا اینکه روسری که به درد جده بزرگمون میخوره رو به عنوان عیدی بکنه تو پاچه من!!!
چه کاریه خب؟؟؟!🙄😄😑
 

Wed 18 May 2022 ساعت 21:56 توسط 🍓 | 

امروز صبح از قبل قرار برای پرو لباسام تو خیاطی رو داشتم که چون با دوست شفیقم سیروس جون
قرار گذاشتیم بزنیم به دل طبیعت، زنگ زدم کنسلش کردم
خلاصه صبح زود ساعت 7 و نیم 8 راه افتادیم سمت لواسون
تا بریم به آبشار باغگل قشنگ و دل انگیز
وقتی رسیدیم، ماشین رو همونجا تو روستا پارک کردیم و راه افتادیم به سمت بالا و آبشار
برای رسیدن به آبشار دو تا راه وجود داره، یکیش از کوه و یال اون میگذره
و راه دیگ که به نسبت قبلی،یه ربع طولانی تره، از باغ ها میگذره و ما این راه رو انتخاب کردیم😊
خلاصه بعد از گذشتن از دل باغ های سبز و نفس کشیدن تو هوای دل انگیز اردیبهشت،
و گرفتن عکس ها و فیلم های زیاد، رسیدیم به آبشار که خیلی پرآب و خنک و بکر بود...
بعد از گذروندن یکی دو ساعت کنار آبشار و خوردن ناهار و میوه و چای،
چون رفیق شفیقمون بعد از کوه قرار معلم خصوصی برای زبان داشت
(آخه کدوم آدم عاقلی بعد کوه میره کلاس زبان!😄)، برگشتیم پایین 
خیلی بهم چسبید بعد مدت ها یه طبیعت بکر و ناب و رنگ و روم حسابی باز شد!😄
امیدوارم هر کی رفت قدر این طبیعت رو بدونه و هیچ اثری از رفتنش نذاره اونجا...🤍
 

Fri 13 May 2022 ساعت 23:58 توسط 🍓 | 

امروز با لیلی دوست اراذلم قرار گذاشتیم مترو آزادگان تا بالاخره بعد 2 3 سال
بریم خونه زهرا و هم اونو ببینیم و هم بچه شو که دیگ یک سالشه
خلاصه که با هم مترو آزادگان قرار گذاشتیم و از اونجا تا تهرانپارس با هم رفتیم 
نگم که رادمهر چقددددر گوگولی و خوردنی و خوشروعه
و به واقع اولین پسربچه ای هست که انقدر به دل من می شینه!😍
مامانشم که یک سالی هست بخاطر کمک تو نگهداری از بچه پیششونه هم بود 
و انقدر ساده و مهربون و خودمونی و قشنگ بود که انگار مامان خودمه!
خلاصه ساعت یک و نیم ناهار رو زدیم و بعدشم چای و میوه شیرینی و حرفای اراذلی!
ساعت 5 و نیم اینام پاشدیم ک دیگ برگردیم و به ترافیک نخوریم...
منم لیلی دوباره رسوندم مترو آزادگان و ازونجا اومدم سمت بالا و خونه.
درسته که این دیدارمون و دور هم جمع شدنمون اونم بعد 2  3 سال (البته لیلی رو یک سال پیش دیده بودم)،
خیلی کوتاه تر از مواقع دیگ بود و زود گذشت، ولی همین هم، مخصوصا تو این شرایط من،
غنیمتی بود و دلم حساااابی باز شد...🥰

Vivaaaa اراذللللل😄✊🏻
 

Thu 12 May 2022 ساعت 10:5 توسط 🍓 | 

امروز، روز خیلی قشنگی برام بود
بعد از حدود سه سال، من و زیزی، سارا، دوست دبیرستانمون رو دوباره دیدیم
رفتیم همون اتفاق که آخرین بار هم رفته بودیم
چون قراره لوکیشنشون رو عوض کنن و برن جای جدید
بخاطر همین باز هم اومدیم اینجا تا با این ساختمون قشنگ و سبز خدافظی هم کرده باشیم!
یه 4  5 ساعتی گفتیم و شنیدیم و خندیدیم
و شاید یکی از مهم ترین بحثامون، سر مسئله لزوم مستقل شدن هر چه سریع تر از خانواده هامون بود؛
تا دیگ گیر الکی بهمون ندن و بتونیم با استقلال بیشتر، اون مدلی که دوست داریم زندگی کنیم.
بعدش سارا اسنپ گرفت که بره خونه و من و زیزی هم رفتیم انقلاب کتاب بخره...
یه نوشیدنی بسی تخمی و بدمزه هم خوردیم و با هم با اتوبوس اومدیم به سمت خونه ما و مترو
که اون بره به قرارش با یار تخماتیکش(که من ازش متنفرم!!!😑)، برسه!
اینم از آخرین قرار تو اتفاق سبز💚
ایشالله قرار بعدی تو اتفاق جدید با شکل و شمایل جدید و حال و هوای نو و دل انگیز!😍
 

Mon 9 May 2022 ساعت 17:40 توسط 🍓 | 

امروز با عشقای زندگیم، پدر و مادر قشنگم اومدیم پارک نزدیک خونه دوچرخه سواری
بالاخره سه تااایی اومدیم😍
مادر که اولش غر میزد و میگفت نمیام و کارهام میمونه، حالا که اومده بود، وِل کن دوچرخه نبود
و برای خودش تو هوای قشنگ و محیط دل انگیز پارک، عشق میکردهاااا...💕
خلاصه یه دو سه ساعتی دوچرخه سواری و پیاده روی کردیم و  عکس گرفتیم و برگشتیم
تازه شهربازی پارک هم راه افتاده و تا نرفتم باید به زودی برم....😄
من بیچاره، یه عشق شهربازی ام که از راهنمایی تا حالا، یعنی حدود 14  15 ساله که شهربازی نرفتم...!😐
بالاخره باید عملیش کنم و چی بهتر از این که این شهربازی دوباره بازگشایی شده.
خلاصه که تا باشه ازین لحظه های خوش و ساده و دوست داشتنیِ خانوادگی و دوستانه💗
 

Thu 5 May 2022 ساعت 23:43 توسط 🍓 | 

امروز عروسی یکی از دوستای قدیمی ام بود
قبلش بعد ناهار رفتیم خونه خواهر آماده ام کنه و چون تنهایی دعوت بودم، پدر مادر رسوندنم 
و ازونجا رفتن با خواهر و ممدسین، سر مزار...
منم رفتم تو سالن و اول دنبال اتاق پرو بودم و تو اتاق پگاه دوست دوستم رو دیدم و 
بعد از آماده شدن و دادن کادوی عروس به مادرش، اومدم نشستم پیش دوستای عروس
کلا فقط منو از دوست های قدیمیش دعوت کرده بود، با سه تا از دوستای دانشگاهش
سر شام هم که بحث مهاجرت شد و بحث باحالی شد با دوست های عروس گرامی!
خیلی خوش گذشت و شب قشنگی بود😍 و بیشتر از همه چی،
خوشحال شدم که تو کلیپ عروسی عروس، که فیلمبردار همونجا تو سالن میسازه هم بودم😂
بعدش هم خانواده دایی عروس منو تا خونه خواهر رسوندن، چون که خونه خودمون رفتن دیگ دور بود
خلاصه که شب رو اینجا هستم و احتمالا فردا شب بعد از اومدن از سر کار، برسوننم خونه خودمون...
 

Tue 26 Apr 2022 ساعت 23:49 توسط 🍓 | 

امروز بعد چند ماه گیوه رو دیدم و با هم رفتیم دانشگاه تهران و درباره اپلای و سفارت حرف زدیم
بعدش من گفتم بریم ورتا که نمیتونست و با کسی دیگ قرار گذاشت و نیومد منم گفتم تنها میرم
اگرچه قبلا بهم گفته بود که از فلان تا فلان ساعت ببینیم همو،
ولی فکر نمیکردم با کس دیگ هم قرار داره و یکم بهم برخورد!
خلاصه تنهایی از میدون ولیعصر تا ورتا رو رفتم و بهترین شیک عمرم رو خوردم  با یه کیک رد ولوت
که چون چند ساعت هیچی نخورده بودم و گلوم خشک شده بود، برام مزه بهشت میداد و خیلی چسبید🤩
خداییش هم بهترین شیک رو تو تهران، ورتا میزنه به نظرم!👌
یه کم هم کتاب خوندم و پاشدم اومدم سمت خونه...ساعت دیگ حدودای 10 بود
شاید این دومین یا سومین باری بود که تنها کافه میومدم
با اینکه همیشه برام یکم دلگیرانه اس، ولی تجربه جدیدیه و خودت بودن برای خودت بودن، جالبه!
اونم تو جایی مثل ورتا که یه عااالم توش خاطره دارم
و دیگه یکی از پاتوق های همیشگی ام محسوب میشه😍
 

Sun 24 Apr 2022 ساعت 22:54 توسط 🍓 | 

تو این پست، میخوام خاطره سفر به جواهرده زیبا و البته سرد رو در سه روز مختصر و مفید بگم:

پنجشنبه 1 اردیبهشت
امروز ظهر شهرام دوستمون اومد دنبال من و با هم رفتیم یه کم خرید کردیم برای سفر
و بعد رفتیم خونه خواهر اینا و اونام وسیله هاشون رو جمع و جور کردن و حدود 2 و نیم 3
راه افتادیم و اول چون همه به جز من ناهار نخورده بودن، تو ماشین یه هایدا زدیم
و بعدش زدیم به دل جاده چالوس، و واقعیتش این اولین سفر من بعد این 2 سال همه گیری بود
و از سال 98 هیچ سفری نرفته بودم مگر ییلاق گردی های گاه بی گاه یه روزه...
جاده نسبتا شلوغ و بعضی جاها ترافیک بود و خلاصه شب 10 اینا بود که رسیدیم رامسر 
قرار بود بریم خونه یکی از فامیل های همکار خواهر و بین راه بریم چابکسر کلید رو ازشون بگیریم
شام، اکبر جوجه رامسر رو خوردیم و دیگ چون دیر رسیده بودیم و دیر بود بریم کلید بگیریم،
شب با هماهنگی های همکار خواهر همون رامسر تو یه اقامتگاه ویلایی مشرف به ساحل موندیم
و آخر شب من و خواهر و شهرام رفتیم ساحل...
دریا تو شب بسیار خوف و در عین حال عظیم و شگفت انگیزه...😍

جمعه 2 اردیبهشت
صبح بیدار شدیم و دوماد رفت نون خرید و اومد و صبحونه مفصل سفری رو زدیم 
و وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم که بریم کلید رو بگیریم و بریم جواهرده
رفتیم چابکسر و نگم برات که جایی که اونا زندگی میکردن دیگ عجب جای دلی بود
رو به کوه های سرسبز و هوااا عالی و لطیف و تمیز...خوش به حالشون
کلید رو گرفتیم و راه افتادیم سمت جواهرده زیبا و قشنگ و البته خیییلی خیییلی سرد
جاده اش رو که قبلا هم یک بار نصفه رفته بودم رو هم نگم که یکی از قشنگ ترین جاده های ایرانه
رسیدیم و انقدر سرد بود که هیزم اوردیم و شومینه رو راه انداختیم، ولی مگه گرم میشدیم!!!😅
بعدش ناهار بساط کباب رو راه انداختیم و غذا خوردیم
شب هم سیر بودیم و شام نخوردیم... نشستیم فیلم عنکبوت رو دیدیم که اصابمون ریدمان بشه!😂

شنبه 3 اردیبهشت
امروز دیگه روز آخر سفر بود و ساعت 8  9 از خواب پاشدیم و 
صبحونه خوردیم و وسایل رو جمع کردیم، اول رفتیم یه سر دریاچه قو که بخاطر 21 رمضون تعطیل بود
بعد تو مسیر برگشت شهرام دلش تله کابین خواست و منو خواهر قبلا سوار شده بودیم
رفتیم داخل مجموعه ک دیدیم بلیط تله کابین نفری 140 تومنه و تشتک هممون پرید
و به شهرام گفتیم نمک آبرود سوار شدی دیگ...اینم همونه...! بیخیال شو!😂
به خواهر گفتم شاید این آخرین بار باشه من ساحل رو میبینم و بیا بریم لب ساحل و 
یه 5 دقیقه ای لب ساحل بودیم و برگشتیم و به مسیر برگشت ادامه دادیم.
تو چابکسر یه جا که همکار خواهر آدرس داده بود، وایسادیم و زیتون خریدیم
راه افتادیم سمت تهران، ولی این دفعه از جاده رشت برگشتیم و ناهار جوجه رو تو پارک جنگلی سراوان زدیم
این پارک یکی از جاهایی بود ک من بخاطر عکس های قشنگی که ازش دیده بودم،
خیلی دلم میخواست یه روزی برم، که خب طبق معمول عکس ها قشنگ تر بودن! ولی واسه یه بار رفتن خوبه
بعدش راه افتادیم سمت تهران و جاده خیلی شلوغ بود و یه جاهایی ترافیک هم بود
و ساعت 11 شب رسیدیم تهران و دوماد لطف کرد منو رسوند خونه خودمون.

و این بود خلاصه سفر مختصر مفیدمون به جواهرده 
که بیشترش رو تو راه بودیم ولی در کل خوب بود و یه بادی به کله ام خورد.
 

مشخصات
وقتی میخواهید
به گنجشکی غذا بدهید،
فرار میکند.
چرا که می داند
آزادی
با ارزش تر از نان است.

فریدون فرخزاد🤍