Mon 18 Apr 2022 ساعت 19:28 توسط 🍓 | 

امروز بالاخره بعد از گذشت صدها روز و رفتن پیش دو تا دکتر و
خوردن یه عالمه قرررص بی صاحاااب، رفتم دکتر عفونی
و حدس نزدیک به بقینم رو به بقین متقن تبدیل نمود و گفت سینوزیت داری
بعدش دو تا قرص و دو تا شربت و یه آمپول برام نوشت و گفت که بیست روز دیگ
اگه خوب نشدی باز بیا که برات عکس از سینوسات بنویسم
بماند که فقط 2 ساااعت منتظر بودیم تا آقا تشریف فرما بشه و در عرض بیست دقیقه 5  6 نفرو ویزیت کرد!
بعدش با مادر قشنگم رفتیم همون نزدیکا داروخونه و داروهامو گرفتیم و
بعدشم یه سر به لباس فروشی ها زدیم و بلوز تو خونه برای من خریدیم و برگشتیم...

پ.ن: کاش آدم بشم و از اول وقتی میبینم داروی یه دکتری یه مدته جواب نمیده
زودتر برم دکتر مخصوص!

Sun 17 Apr 2022 ساعت 19:45 توسط 🍓 | 

جمعه شب قرار شد که فردا صبح یا من با دوماد برم تا تجریش و از اونجا با اتوبوس بیام خونمون
یا اینکه خودم هر وقت بیدار شدم برم ایستگاه مترو نزدیک و برگردم خونمون!
ولی عملا هیچکدوم اتفاق نیفتاد و شنبه ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم دوماد و خواهر سر کارن
زنگ زدم و خواهر گفت بمون شب خودمون میبریم میرسونیمت...
ناهار هم باقی لازانیای پنجشنبه شب رو خوردم و ظرفا و آشپزخونه رو سر و سامون دادم 
تا عصر که خواهر اومد...و شب هم دوماد از سر کار اومد
و سه نفری رفتیم اکباتان پیاده روی و بستنی خوردیم و برگشتیم
هوا خیلی خوب بود و در کل لذت بسیار بردیم
بعد اومدیم خونه و خوابیدیم و قرار شد صبح من خودم برم خونه

امروز صبح ک بیدار شدم تا صبحونه خوردم و آشپزخونه رو مرتب کردم و
وسیله هامو جمع کردم و آماده شدم و حتی تپسی هم گرفتم
در حال جستجوی راننده بودم که خواهر زنگ زد و گفت نرو که شب میریم خونه 
ناهار هم برام همبرگر سفارش داد آوردن 
و خلاصه عصری که ممدسین اومد، خواهر یهو با هیجان داد زد
توت فرنگی، ممدسین هم برای سفر و مصاحبه ویزا باهامون میاد
و قرار شد از فرداش بره سراغ کارهای گرفتن پاسپورتش و خدا بخواد همسفر شیم
شب هم یه کم فیلم دیدیم و بالاخره بعد 3 4 روز دوری از خونه قشنگ پدری، برگشتم خونه
و خواهر و ممدسین شام خوردن و رفتن و توت فرنگی موند و یارهای غارش(مادر و پدر😅)...

 

Fri 15 Apr 2022 ساعت 23:14 توسط 🍓 | 

از دیشب اومد بودم خونه خواهر گرامی
در واقع شوهر خواهر یواشکی اومده بود خونه و ماشین رو گذاشته بود
و با موتور اومده بود دنبالم که مثلا چون من خیلی موتور دوست دارم تا هستم این فرصتارو از دس ندم!😁
بعد که رسیدیم خودمون رو لو دادیم و تسلیم خواهر گرامی کردیم!😄
شب رو اونجا خوابیدم و صبح 9 اینا پاشدیم و شهرام اومد و صبونه زدیم و 
ساعت 10 و نیم اینا راه افتادیم سمت آسارای زیبا...
جاده چالوس رو طی کردیم و یه جا از جاده اصلی جدا شدیم و تو یه جاده قشنگ ادامه دادیم 
و رسیدیم و بغل رودخونه پارک کردیم...
چیزی که برام جالب بود این بود که با اینکه آخرای فروردینیم،
ولی اونجا بخاطر آب و هوای سردتر هنوز درختا کامل سبز نشده بودن
شهرام گفت که اونا زمانی قبلا اینجا اومدن که 2 ساعت کوهنوردی کردن و رفتن بالاتر
ولی ما فقط یه کم اون اطراف گشتیم، چون هوا خیلی سرد بود و انگار هنوز زمستون بود
ناهار رو همون کنار رودخونه آماده کردیم و خوردیم و عکس گرفتیم
و جالب بود که تو همون 5-6 ساعتی که اونجا بودیم، چند مدل آب و هوا دیدیم، ابری و بارونی و آفتابی😍
انقدر هوا تمیز بود و سکوت و آرامش جریان داشت که دوست داشتم می تونستم
یه کلبه روستایی اجاره کنم و یکی دو هفته ای همونجا بمونم
به دور از همه شلوغی ها و آلودگی های زندگی شهری،
ریه هام رو پر کنم از هوای ناب و روزها با پرتو طلایی خورشید روی صورتم بیدار بشم...
کاش هر چی زودتر اونجایی باشم که حداقل هواش تمیزتره😄
آمین🤍

پ.ن: وقتی غروب برگشتیم خونه دو تا از دوستاشون ک دیشب عقد کرده بودن اومدن مهمونی و کلی خندیدیم...

 

Sat 9 Apr 2022 ساعت 19:54 توسط 🍓 | 

امروز بالاخره بلیط هواپیما رو رزرو کردم 
برای خودم و خواهر گرامی...😊
هیچوقت فک نمیکردم از همین سایتا که یه روز و روزگاری در مقام منشی برای وکلای محترم بلیط میگرفتم،
الان برای خودم بگیرم!!!!! زندگی همینقدر غیر قابل پیش بینیه!!!
امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی به سرانجام برسه
و یه خاطره خیلی خیلی خوب از این کشور نقلی تو زندگی من به جا بمونه...🤩

Thu 7 Apr 2022 ساعت 23:5 توسط 🍓 | 

امروز چون تو عید نشد که بریم عید دیدنی خونه خواهر، راهی منزل آن دو کفتر عاشق شدیم
و به صرف عصرنشینی و افطار و شام مهمونشون بودیم
بالاخره لباس بنفشم رو افتتاح کردم و چند تا عکس پدر مادر دار باهاش گرفتم
بعدم افطار کردیم و شب نشینی و تامامممم🌈

Fri 1 Apr 2022 ساعت 18:58 توسط 🍓 | 

امروز 12 فروردین و به حساب، آخرین روز عید رو به تهران گردی با والدین گرامی اختصاص دادم
اولش رفتیم یه گشتی تو بازار عودلاجان زدیم و میخواستیم چند جا مثل خانه سرهنگ ایرج بریم که بسته بود
بعد از گشت تو بازار و دیدن مسجد پامنار با اون تک مناره قشنگش از بیرون،
از خونه موتمن الاطبا که تو همون مجله پامناره و الان مالکیت خصوصی داره
و لوکیشن فیلمبرداری خیلی از فیلم ها و سریال های معروف مثل شهرزاد بوده بازدید کردیم و ...
ازونجا مقداری پیاده روی کردیم و رفتیم خونه مدرس...که خیلی خیلی دلبر و زیبا و تمیز بود
و نگم برات از حال و هوای بهاری و قشنگش...😍
این خونه تو کوچه پس کوچه های خیابون مصطفی خمینیه و سه تا حیاط مجزا داره،
یه حیاط بیرونی یا ورودی خونه، یه حیاط اندرونی و یه حیاط پشتی نقلی که هر سه خیلی قشنگ و دل انگیزن...
خلاصه که اونجا کلی عکس گرفتیم و دیگه تا کامل تو این خونه زیبا گشت زدیم بعد از ظهر شد و 
گشنه و تشنه رفتیم رستوران هانی و کبابی گرفتیم و اومدیم خونه بر بدن زدیم...
خیلی روز قشنگی بود و من رو بیشتر مصمم کرد که تو این فرصت باقی مونده که هوا هم نسبتا اوکیه و 
هنوز تابستون نیومده تا با گرماش اجدادمون رو جلو چشممون بیاره،
تا میتونم و میشه با پدر و مادر قشنگم جاهای قشنگ و قدیمی دلبر تهران رو خوب بگردم...🙂
 

Mon 28 Mar 2022 ساعت 15:43 توسط 🍓 | 

امروز، هشتمین روز از نوروز و سال نو رو اختصاص دادیم به عید دیدنی از خونه دایی محمود عزیزم
راستش، دایی محمود سال گذشته به رحمت خدا رفت و مارو با یه عالم خاطرات قشنگ تنها گذاشت
امسال فقط همسرش زن دایی صفیه میزبانمون بود و خیلی وقت بود ندیده بودیم هم رو 
و رفع دلتنگی شد...اواسط مهمونی بود که مژگان دختر دایی هم که رفته بود بیرون خرید هم اومد
و کلی حرف ها زدیم و جای دایی عزیزم خیلی خیلی سبز بود...
مژگان هم همش به من میگفت توت فرنگی، قدر جوونیت رو بدون...از جوونیت نهایت استفاد رو بکن 
و ازین حرفا....دلم میخواست بگم آخه تو این طویله میشه جوونی کرد...؟؟؟
اصن جوونی هیچی، میشه اونجوری که خودت دلت میخواد زندگی کنی؟؟؟😀🤨
حالا از چُس ناله ک بگذریم، روز خوبی بود....پُر از مرور خاطرات و خالی کردنِ
جای عزیزانی که دیگه هیچوقت پُر نمیشه...!
مخصوصا جای دایی مهربونی که هر سال موقع تبریک سال تحویل و از پشت تلفن،
یه عالمه آهنگ های قشنگ روحوضی رو با اون صدای مهربونش برامون میخوند...!💗

 

Fri 25 Mar 2022 ساعت 23:17 توسط 🍓 | 

اولین جمعه سال و قرن جدید رو با مادر و پدر عزیزم رفتیم شهریار
در واقع اول، فقط پدر میخواست بره که تخت از انبار بیاره بذاریم بالا پشت بوم و ...
بعد صبح که از خواب بیدار شدم به مادر گفتم که حوصلمون سر میره انگار
و مادر قشنگم پیشنهاد داد که میخوای ما هم با پدر بریم و یه بادی به کلمون بخوره!
منم رو هوا زدم و راهی شدیم...
اول رفتیم انبار و تخت رو برداشتیم و بعد یه سر به قبرستون زدیم و از پشت درهای قفل شده
فاتحه ای برای عزیزانمون خوندیم و چک کردیم ببینیم سبزه هایی که هفته پیش اوردیم هست یا نه؟؟؟
بعدش گفتیم از احمدآباد برگردیم تا اگه شکوفه دیدیم عکس بگیریم
خلاااصه که رفتیم احمدآباد و هیچ جا شکوفه درست حسابی ندیدیم و داشتیم کم کم برمیگشتیم
تا اینکه یهوووو چشممون افتاد به یه باغ کوچولوی پر از شکوفه های صورتی هلو
و رفتیم داخلش و مادر قشنگم کلی عکس و فیلم دلبرونه ازم گرفت
یه نیم ساعتی اونجا بودیم و اگه هوا سرد نبود بیشتر میموندیم 
خیلی چسبید و چون من تصمیم گرفتم تو سال جدید،
حتی از کوچیک ترین قشنگی های دور و برم هم کوه بسازم و لذت ببرم، 
بنابراین این اولین جمعه قرن و سال جدید برام قشنگ ترین بود و خیلی بهم چسبید😍🌸
 

Thu 24 Mar 2022 ساعت 14:9 توسط 🍓 | 

امروز دوباره خواهر و ممدسین اومدن خونمون
در واقع قرار بود ما بریم خونه اونا عید دیدنی
ولی مادر محترم باز دختر دردونه شو دعوت کرد!!!
شب قبل به کیمی پیام دادم که دو تا انتخاب داری،
یا تو بیا خونمون و یا ما بیایم...
که تازه صبح وقتی رسید خونه ما جواب داد دیگ من اومدم!😁
ناهار رو که هوسونه خواهر محترم و دمی باقلا زرد بود رو زدیم
و شام هم ماهی پلو با چوچاقی که شب عید نخورده بودیم رو به همراه آن دو کفتر عاشق میل نمودیم
و این بود خلاصه ای از چهارمین روز نوروز🌼

Tue 22 Mar 2022 ساعت 10:8 توسط 🍓 | 

دومین روز عید رو میزبان عمه و کامی و شوهرش بودیم
ظهر اومدن و یه ساعتی نشستن و رفتن
دیگه فکر کنم مهمون های عیدمون تموم شدن!
به همین مختصری...!😁

مشخصات
وقتی میخواهید
به گنجشکی غذا بدهید،
فرار میکند.
چرا که می داند
آزادی
با ارزش تر از نان است.

فریدون فرخزاد🤍