امروز یک هفته شده که باز هم در ARB به سر میبریم
چهارشنبه هفته پیش، کله سحر، دفاع پروپزالم رو به صورت آنلاین انجام دادم و خلاص!
با توجه به اینکه یکی از استادام ترکه و در ترکیه به سر میبره، دفاع پایان نامه ام هم آنلاین خواهد بود!
که فکر میکنم اینطوری بهتره کلا.
خلاصه، دوست داشتم همون موقع میوومدم از این تجربه جدید و حس و حالم مینوشتم،
ولی خسته بودم و کارهای اپلای PhD هم ریخته بود سرم همزمان!
در حال حاضر در تعطیلات بین دو ترم به سر میبرم و
دلم پر میکشه برای دیدن دوباره خانواده ام و بعضی از دوستام
و لحظه شماری میکنم که زودتر ببینمشون...😌
حتی تصور اون لحظه که بپرم تو بغل مهربون و پُر از آرامش مادرم،
که همه دردا و استرسای آدم رو از بین میبره، دلم رو آب میکنه🥺
صبح که از خواب پاشدم دیدم برف اومده و همه جا سفیدپوش شده!
قشنگ یه حس قدیمی و نوستالژی بلند شدن برای رفتن به مدرسه در حالی که
اخبار گفته بخاطر برف امروز مدارس تعطیله، بهم دست داد.😌
همین الان که دارم اینو مینویسم برف ریزی میباره و دارم به آهنگ های فرهاد گوش میدم
و چقدر جادوییه این ترکیب!
انگار بهشته!😊
این هفته، اینجا Thanksgiving بود و کل دانشگاه برای 10 روز
و ادارات و ... برای سه چهار روز تعطیلند.
و من که طبق معمول اول تعطیلات با خودم میگفتم که میترکونم و حسابی درس میخونم،
99/9 درصد این تعطبلات رو به استراحت گذروندم!
دیشب شب اصلی Thanksgiving بود و زری جون بهم زنگ زد که
ما داریم دور هم جمع میشیم با یه سری بچه های اینجا و شیکاگو و تو هم بیا
منم 50 50 بودم که برم یا نرم، ولی بالاخره رفتم :)
خودم تو تاریکی و خلوتی محضِ این شهر ارواح رفتم موقع برگشت زری رسوندم
نمیتونم بگم خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و .... ولی خوب بود در کل😁
چون من به جز زری و خانوادش و چند نفر انگشت شمار،
خیلی با ایرانیای اینجا حال نمیکنم (به دلیل تجربه ارتباط های شیری که با هر کدوم داشتم
و اینکه بیشتر ایرانیای اینجا، یا شاید بشه گفت کلا خارج از کشور، خیلی نرمال نیستند و آدم های فازی ای هستند!).
شاید اگه نمیرفتم بعدا دلم میگرفت...
نگم از مامان زری که یه خانم مُسنِ گوگولی مهربونه و منو یاد مامان بزرگم میندازه!
انقدر کیوت و مهربونه که من پیشش نشسته بودم حال JJ رو ازم پرسید!
همین دیگه...
اینم از شب Thanksgiving من!😊