امروز روز خیلی قشنگی بود برام...😊
من اولین بار که Hidden Creek رو دیدم،
با خودم گفتم که من حتما حتما یه روز با دوست آیندم میام اینجا
امروز بالاخره اون روز قشنگ فرا رسید و من و فریماه صبحونه بردیم اونجا(اینم عکسش)
و با اینکه حدود دو ساعتی اونجا بودیم، ولی به قدری هوا و فضای اونجا دلنشین بود،
که انگار ساعت ها است اونجا نشستیم...😍
بعد برگشتم خونه و 2 ساعتی خوابیدم و ناهار کوچکی زدم و رفتم باشگاه
برنامه بعد باشگاه و حُسن ختام این روز زیبا هم، بستنی با کریستینا بود.
خیلی حس خوبی دارم...
درسته که دلم از دوری از جگرگوشه هام تنگه و اوضاع وطن قلبم رو به درد میاره
ولی ته قلبم حس خوشبختی میکنم، از اینکه آدم های خوبی دور و برم هستند.
ته قلبم جوونه امید هنوز نمرده.
میگه: نور همیشه بر تاریکی پیروزه!😌
آقاااا
من تازه الان اومدم که خاطرات 13 بدر رو بنویسم!!!
میدونم خیلی دیره! ولی زمان اینجا انگار خیلی خیلی زودتر میگذره!
و درس خوندن تو اینجا انقدری زمانت رو میگیره که وقت نوشتن خاطراتت رو هم نداشته باشی!😐
حالا به هر حال، 13 امسال هم مثل بقیه اولین بارهایی که اینجا تجربه کردم،
اولین باری بود که بدون خانواده میگذروندم!
روز قبلش فیروزه بهم پیام داد که دو تا از خانواده ایرانی های اینجا که من باهاشون در ارتباطم 13 میگیرند
و میخوایم بریم Lake، تو میای یا نه؟ که منم از خدا خواسته اوکی دادم!
خلاصه رفتیم و میزبان یکی دو تا از خانواده های ایرانی اینجا بودن و یکم رقصیدن و جوج زدیم و ...
و پوینت مهم این 13 بدر آشنایی من با دختری به نام فریماه بود که هم سن و سال خودمه و
خیلی از اخلاقامون شبیه هم به نظر میرسه که فکر کنم ازش یه دوست خوب دربیاد!😁
بعد از 13 در طبیعت هم به دعوت زری خانم یکی از همون خانواده ها، رفتیم خونه مادرش اینا و چایی زدیم!
خلاصه که خوش گذشت و بعد از حدود یک سااال باز احساس کردم که تو ایرانم و تو یه جمع آشنا و صمیمی!
امروزم اگه خدا قسمت کنه قراره فریماه رو ببینم! اولین بیرون رفتن با هم!😌
بعدا نوشت:
آقا رفتم فریماه رو دیدم و تو بن سنتر و بعدش با هم رفتیم طبقه بالای بالا و یه ساعتی حرف زدیم
با هم رفتیم فود پنتری و بعدش رفتیم خونه اون و چایی زدیم که نگم چقدر خوش گذشت😍
خوشحالم که یه دوست جدید پیدا کردم💟
چند روزیه که JJ رفته،
در واقع سه شنبه هفته پیش راهیش کردم بچه ام رو
بهش گفتم که خواهشا تو دیگه نیا اینجا، چون هر وقت که میری من دلم کلی میگیره
بذار من بیام همش، اینطوری بهتره!!!
با اینکه میدونم زمان چقدر زود میگذره و دیگه از آخر این ترم به بعد قراره هم رو خیلی بیشتر ببینیم،
ولی هر بار که میره همینقدر دلتنگ میشم!😢
هوا هم بی تاثیر نیست البته چون چند روزی هست که ابریه و
باد و دیروز هم که یه طوفان نصفه نیمه ای اومد!
دیروز هم تولد مادر گرامی بود و خدا میدونه که چقدر دلم براش تنگ شده!
زنگ زدم و تبریک گفتم و یه کم مجازی طور رقصیدیم😁
خدا پدر این تکنولوژی رو بیامرزه که حداقل ویدیو کال میتونه یه کم از دلتنگی آدم رو کم کنه!
از فردا دیگه میام خاطرات سفرم رو مینویسم!
راستش تو اولین اسپرینگ بریکی که در بلاد کفر گذروندم، طبق معمول اومدم پیش JJ
و مثل همیشه، کلی روزهای خوب و خاطرات به یاد موندنی با هم داشتیم.
اما شاید این دفعه مهم ترینش، سفری بود که با هم به یوتا و آریزونا رفتیم،
که هر چند خیلی کوتاه و در حد سه روز بود، ولی واقعا پر ماجرا و هیجان انگیز گذشت!😬
این پست رو آپدیت میکنم!😊
آقااا من حدود یک هفته ای یه که از سفر و تعطیلات نسبتا طولانی تر از حد معمول اسپرینگ بریک ام اومدم
و طبق معمول کلی خاطرات نوشته نشده دارم و ...
حالا تو این هاگیر و واگیر یه اتفاق جالب و دوست داشتنی افتاد...!
دیروز طرفای ظهر با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم،
JJ بود و گفت که داره میاد شهر ما پیشم...!!!!
اونم هنوز یک هفته هم نگذشته از آخرین باری که همو دیدیم!!!
بهم گفت که بخاطر late checking نتونسته سوار هواپیما بشه
و پرواز بعدی هم که ببرتش 27 ام بوده و اونم دو تا آپشن داشته
یا بره هیوستون پیش دوستش یا بیاد پیش من، که ازین فرصت استفاده کرده و اومده اینجا
خلاصه منم بلند شدم خونه رو مرتب کردن و غذا پختن و ...
خلاصه که این دلچسب ترین سورپرایز این چند وقتم بود و خیلی چسبید! ![]()
حالا مشکل من اینه که همخونه دارم و امروز قطعا برمیگرده خونه!
الان بخاطر گرونی بلیطا بهترین بلیطی که گیرش اومد برای چهارشنبه این هفته بود!
اونم از شیکاگو به هیوستون نه شهر خودش!!!![]()
ولی با توجه به شرایط این بهترین آپشنه فعلا!
الانم داریم میریم داینینگ دانشگاه شام بخوریم!
روزهای آینده میام بقیه خاطرات سفر و تعطیلات رو مینویسم!![]()