امروز، هشتمین روز از نوروز و سال نو رو اختصاص دادیم به عید دیدنی از خونه دایی محمود عزیزم
راستش، دایی محمود سال گذشته به رحمت خدا رفت و مارو با یه عالم خاطرات قشنگ تنها گذاشت
امسال فقط همسرش زن دایی صفیه میزبانمون بود و خیلی وقت بود ندیده بودیم هم رو
و رفع دلتنگی شد...اواسط مهمونی بود که مژگان دختر دایی هم که رفته بود بیرون خرید هم اومد
و کلی حرف ها زدیم و جای دایی عزیزم خیلی خیلی سبز بود...
مژگان هم همش به من میگفت توت فرنگی، قدر جوونیت رو بدون...از جوونیت نهایت استفاد رو بکن
و ازین حرفا....دلم میخواست بگم آخه تو این طویله میشه جوونی کرد...؟؟؟
اصن جوونی هیچی، میشه اونجوری که خودت دلت میخواد زندگی کنی؟؟؟😀🤨
حالا از چُس ناله ک بگذریم، روز خوبی بود....پُر از مرور خاطرات و خالی کردنِ
جای عزیزانی که دیگه هیچوقت پُر نمیشه...!
مخصوصا جای دایی مهربونی که هر سال موقع تبریک سال تحویل و از پشت تلفن،
یه عالمه آهنگ های قشنگ روحوضی رو با اون صدای مهربونش برامون میخوند...!💗