Fri 15 Apr 2022 ساعت 23:14 توسط 🍓 | 

از دیشب اومد بودم خونه خواهر گرامی
در واقع شوهر خواهر یواشکی اومده بود خونه و ماشین رو گذاشته بود
و با موتور اومده بود دنبالم که مثلا چون من خیلی موتور دوست دارم تا هستم این فرصتارو از دس ندم!😁
بعد که رسیدیم خودمون رو لو دادیم و تسلیم خواهر گرامی کردیم!😄
شب رو اونجا خوابیدم و صبح 9 اینا پاشدیم و شهرام اومد و صبونه زدیم و 
ساعت 10 و نیم اینا راه افتادیم سمت آسارای زیبا...
جاده چالوس رو طی کردیم و یه جا از جاده اصلی جدا شدیم و تو یه جاده قشنگ ادامه دادیم 
و رسیدیم و بغل رودخونه پارک کردیم...
چیزی که برام جالب بود این بود که با اینکه آخرای فروردینیم،
ولی اونجا بخاطر آب و هوای سردتر هنوز درختا کامل سبز نشده بودن
شهرام گفت که اونا زمانی قبلا اینجا اومدن که 2 ساعت کوهنوردی کردن و رفتن بالاتر
ولی ما فقط یه کم اون اطراف گشتیم، چون هوا خیلی سرد بود و انگار هنوز زمستون بود
ناهار رو همون کنار رودخونه آماده کردیم و خوردیم و عکس گرفتیم
و جالب بود که تو همون 5-6 ساعتی که اونجا بودیم، چند مدل آب و هوا دیدیم، ابری و بارونی و آفتابی😍
انقدر هوا تمیز بود و سکوت و آرامش جریان داشت که دوست داشتم می تونستم
یه کلبه روستایی اجاره کنم و یکی دو هفته ای همونجا بمونم
به دور از همه شلوغی ها و آلودگی های زندگی شهری،
ریه هام رو پر کنم از هوای ناب و روزها با پرتو طلایی خورشید روی صورتم بیدار بشم...
کاش هر چی زودتر اونجایی باشم که حداقل هواش تمیزتره😄
آمین🤍

پ.ن: وقتی غروب برگشتیم خونه دو تا از دوستاشون ک دیشب عقد کرده بودن اومدن مهمونی و کلی خندیدیم...

 

مشخصات
وقتی میخواهید
به گنجشکی غذا بدهید،
فرار میکند.
چرا که می داند
آزادی
با ارزش تر از نان است.

فریدون فرخزاد🤍