جمعه شب قرار شد که فردا صبح یا من با دوماد برم تا تجریش و از اونجا با اتوبوس بیام خونمون
یا اینکه خودم هر وقت بیدار شدم برم ایستگاه مترو نزدیک و برگردم خونمون!
ولی عملا هیچکدوم اتفاق نیفتاد و شنبه ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم دوماد و خواهر سر کارن
زنگ زدم و خواهر گفت بمون شب خودمون میبریم میرسونیمت...
ناهار هم باقی لازانیای پنجشنبه شب رو خوردم و ظرفا و آشپزخونه رو سر و سامون دادم
تا عصر که خواهر اومد...و شب هم دوماد از سر کار اومد
و سه نفری رفتیم اکباتان پیاده روی و بستنی خوردیم و برگشتیم
هوا خیلی خوب بود و در کل لذت بسیار بردیم
بعد اومدیم خونه و خوابیدیم و قرار شد صبح من خودم برم خونه
امروز صبح ک بیدار شدم تا صبحونه خوردم و آشپزخونه رو مرتب کردم و
وسیله هامو جمع کردم و آماده شدم و حتی تپسی هم گرفتم
در حال جستجوی راننده بودم که خواهر زنگ زد و گفت نرو که شب میریم خونه
ناهار هم برام همبرگر سفارش داد آوردن
و خلاصه عصری که ممدسین اومد، خواهر یهو با هیجان داد زد
توت فرنگی، ممدسین هم برای سفر و مصاحبه ویزا باهامون میاد
و قرار شد از فرداش بره سراغ کارهای گرفتن پاسپورتش و خدا بخواد همسفر شیم
شب هم یه کم فیلم دیدیم و بالاخره بعد 3 4 روز دوری از خونه قشنگ پدری، برگشتم خونه
و خواهر و ممدسین شام خوردن و رفتن و توت فرنگی موند و یارهای غارش(مادر و پدر😅)...