امروز، روز خیلی قشنگی برام بود
بعد از حدود سه سال، من و زیزی، سارا، دوست دبیرستانمون رو دوباره دیدیم
رفتیم همون اتفاق که آخرین بار هم رفته بودیم
چون قراره لوکیشنشون رو عوض کنن و برن جای جدید
بخاطر همین باز هم اومدیم اینجا تا با این ساختمون قشنگ و سبز خدافظی هم کرده باشیم!
یه 4 5 ساعتی گفتیم و شنیدیم و خندیدیم
و شاید یکی از مهم ترین بحثامون، سر مسئله لزوم مستقل شدن هر چه سریع تر از خانواده هامون بود؛
تا دیگ گیر الکی بهمون ندن و بتونیم با استقلال بیشتر، اون مدلی که دوست داریم زندگی کنیم.
بعدش سارا اسنپ گرفت که بره خونه و من و زیزی هم رفتیم انقلاب کتاب بخره...
یه نوشیدنی بسی تخمی و بدمزه هم خوردیم و با هم با اتوبوس اومدیم به سمت خونه ما و مترو
که اون بره به قرارش با یار تخماتیکش(که من ازش متنفرم!!!😑)، برسه!
اینم از آخرین قرار تو اتفاق سبز💚
ایشالله قرار بعدی تو اتفاق جدید با شکل و شمایل جدید و حال و هوای نو و دل انگیز!😍